در نظر مارکس و انگلس، سرچشمهی اصلی تخریب محیط زیست در سرمایهداری تضاد شدید میان شهر و روستا است، تضادی که از ویژگیهای نظم و سامان سرمایهداری به شمار میآید و به اندازهی تقسیم کار میان سرمایهدار و کارگر برای این نظام اساسی است. انگلس نوشت: هنگامی که میبینیم چگونه فقط در اینجا، در لندن، مقدار کودی که روزانه با صرف هزینههای گزاف به دریا ریخته میشود بیش از کودی است که در سراسر پادشاهی ساکسونی تولید میگردد و علاوه بر این چه دم و دستگاه عظیمی لازم است تا از مسموم شدن کل لندن با این کودها جلوگیری کند، آنگاه یوتوپیای از میان بردن تضاد میان شهر و روستا پایهی عملی در خور توجهی مییابد.
این بینشهای زیستمحیطی، که در میان متفکران سدهی نوزدهم بسیار استثنایی بود، همگی از این مایه میگیرد که مارکس و انگلس نخست این نکتهی اساسی را به رسمیت شناختند که در آینده، در هر جامعهای، مناسبات انسان با طبیعت در اساس باید مبتنی بر پایداری باشد.
پس استدلال کسانی، از جمله تد بنتون، که معتقدند مارکس و انگلس «جنبههایی از اقتصاد سیاسی سرمایهداری را، که نشان از مخالفت با اندیشهی ایجاد محدودیت طبیعی بر انباشت سرمایه داشت، تایید میکردند و آنها را تعمیق میبخشیدند» باطل است. در حقیقت، مارکس و انگلس چندان چیزی برای گفتن دربارهی محدودیتهای طبیعی مطلق در کرهی زمین نداشتند. در این معنا برخی کسان، از جمله بنتون، معتقدند که بررسی مارکس از دیدگاه زیستمحیطی در سطحی پایینتر از بررسی مالتوس، که بر رشد جمعیت متناسب با افزایش منابع غذایی تاکید میورزید، قرار دارد (مالتوس نه به خاطر جنبههای مربوط به محیط زیست یا ظرفیت جمعیتی، بلکه بیشتر برای توجیه کردن حداقل دستمزد برای معاش و برچیدن قوانین حمایت از فقرا در انگلستان چنین دیدگاهی اختیار کرده بود). با این همه، مارکس و انگلس در میزان تاکیدی که بر شرایط طبیعی تولید گذاردند و هم چنین در قبول این واقعیت که اقتصاد پایدار نیازمند مناسبات پایدار با طبیعت در مقیاس جهانی است، وضعیتی منحصر به فرد داشتند و در این معنا پذیرش محدودیتهای طبیعی، جزیی اساسی از استدلال آنان بوده است.
ادامه مطلب